کتاب آیات العقائد نوشته ی آیت الله سید جعفر سیدان - آیه ی «لیس کمثله شیء...» مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
میانگین امتیار کاربران: / 1
ضعیفعالی 
فلسفه - آثار و مقالات
فهرست مقاله
کتاب آیات العقائد نوشته ی آیت الله سید جعفر سیدان
آیه «هو الاول و الاخر ...»
آیه «الله نور السماوات و الارض ...»
آیه ی «لیس کمثله شیء...»
آيه 4 « لَقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ... »
همه مقالات

آيه 3:


لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيءٌ...


اين آيه، معنايي روشن دارد و در آن هيچ نوع پيچيدگي و پوشيدگي و دشواري مشاهده نمي‌شود. شيخ طبرسي در تفسير «جوامع الجامع» اين آيه را چنين معنا مي‌كند:


« لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ » و هو كقولهم: «مِثلُك لايَبْخُل» ، و المرادُ نَفْيُ البـُخل عن ذاته، و هو مِن باب الكناية؛ لأنـَّهُم إذا نَفَوا الشَّيءَ عَمَّن يَسُدُّ مَسَدَّه فقد نفـوه عنه، فالعني نَفْيُ المماثلة عن ذاته سبحـانه، فـلا فرقَ بيـن أن يقـال: «ليس كالله شيء» ، و أن يقال: « لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ » إلاّ فائدة الكناية؛ و قيل: كُرِّرَتْ كلمةُ التَّشبيه للتَّأكيد؛[1]


« لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ » - هيچ چيز مانند او نيست - اين عبارت مانند اين سخن عرب است كه گويند: «مثلك لايبخل» (چون تويي بخل نمي‌ورزد) [اين سخن در مقام اين نيست كه بگويد مخاطب مِثلي دارد و آن مِثل بخل نمي‌كند، بلكه] مقصود نفي بخل از ذات شخص مي‌باشد. و اين از باب كنايه است؛ زيرا هنگامي كه چيزي را از كسي كه درجاي شخصي ديگر قرار گرفته، نفي كردند، چنان است كه از خود او نفي مي‌كنند.


معناي آيه، نفي مماثلت (و همانندي) از ذاتِ خداست. فرقي ميان اين جمله كه «ليس كالله شيء» (مانند خدا چيزي نيست) و اين عبارت كه « لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ » - مانند مثلِ خدا چيزي نيست - وجود ندارد مگر فايدة كنايي.


وگفته‌اند: حرف «كاف» در« شَيْءٌ » [زائده مي‌باشد و] براي تأكيد است.


براساسِ اين سخن، در آيه كنايه به كار رفته است كه از نظر ادبي فصاحت دارد و در بيان معنا رسا و گوياست.


وقتي مثل (و شبيه) فرضي خدا، مانند نداشته نباشد، به طريق اَولي خودِ ذات خدا مانند ندارد.


در تفسير «نفحات الرحمن» (اثر شيخ محمد نهاوندي) ذيل همين آيه، آمده است:


« لَيْسَ كَمِثْلِهِ » و شبيه نظيره - علي تقدير وجود المثل و النظير له - « شَيْءٌ » و موجودٌ مِنَ الموجودات، فکیف بأن لا یکون له مثل و نظیر!


ففيه مبالغةٌ في نفي المثل له تعالي. و قيل: إنَّ الكافَ هنا زائدة.


و علي أيّ تقدير، لاشبهةَ أنَّ مثلَ الشيء هو المشابه له في الذات و الصفات، و لا مشابهة بین الممکن و الواجب، لا فی الذات و لا فی الصفات، و إن تَشاركا في صدق بَعضِ المفاهيم (كالموجود و العالم و القادر و السميع و البصير و نظائرها) إلاّ أنَّ بينَ مَناشيها في الواجب و الممكن غایة المغايرة، كما هو مُحَقَّق في مَحلِّه؛[2]


مانندِ مِثل خدا و شبيه نظيرش - بر فرض وجود مثل و نظير برای او - چيزي و موجودي از موجودات نمي‌باشد، تا چه رسد که مثل و شبیهی برای او نیست.
در اين سخن، مبالغه در نفي مثليت براي خداست.


و گفته‌اند: كاف - در اينجا - زائد مي‌باشد.


بر هر تقدير، شبهه‌اي در اين نيست كه مِثل شيء، چيزي است كه با او در ذات و صفات، مشابهت (و همانندي) دارد، و ميان ممكن و واجب، هيچ گونه مشابهتي - نه همانندي در ذات و نه مشابهت در صفات - وجود ندارد، هرچند آن دو در صدق بعضي از مفاهيم (مانند مفهوم موجود، عالم، قادر، سميع، بصير و نظائر اينها) مشترك‌اند جز اينكه ميان خاستگاه آن مفاهيم يعني منشأ انتزاع آنها در واجب و ممكن، مغايرت (وجدايي) كامل هست؛ چنان‌كه اين مطلب درجاي خودش ثابت شده است.


مرحوم نهاوندي نيز - در اين سخن - بيان مي‌دارد كه به فرض وجود مثل و نظير، آن مثل و نظير مانندي ندارد و درحالي‌كه مي‌دانيم مثل و نظيري براي خدا نيست، به طريق اَولي ثابت مي‌شود كه براي خدا مثلي وجود ندارد.


اينكه نهاوندي آورده است كه: «ميان واجب و ممكن هيچ نوع اشتراكي - نه در ذات و نه در صفات - وجود ندارد» بدان جهت است كه واجب،[3] يعني حقيقتي كه وجوبِ وجود، ذاتي‌اش مي‌باشد و ممكن؛ يعني حقيقتي كه وجوبِ وجود، برايش ذاتي نيست. پيداست كه اين دو معنا با هم متناقض‌اند و با هم اشتراك ندارند.


نهاوندي در ادامه مطلب، بيان مي‌دارد كه واجب و ممكن در بعضي از مفاهيم مشترك‌اند[4] ؛ چنان‌كه مي‌گوييم: «واجب موجود است» ، «ممكن موجود است» و...


ليكن منشأ انتزاع اين دو مفهوم (يعني مصداقشان) از هم متمايز مي‌باشند؛ يعني اين دو، اشتراك مفهومي و مغايرتِ مصداقي دارند.
روايات[5]


1. در مصباح شيخ طوسي(قدس سره) خطبه‌اي از اميرالمؤمنين عليعلیه السلام روايت شده است كه حضرت در آن فرمود:

 

« لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ » ؛ إذ كان الشيء مِن مَشيئته، فكان لايشبهه مُكَوّنه؛[6]


«چيزي مثلِ او نيست» چون شئ [صادر] از مشيت و خواست اوست پس با به وجود آورنده‌اش شباهت ندارد.


بر اساسِ اين حديث، نفي مثليت اشيا با خدا، بدان جهت است كه هر شيئي با مشیت و خواستِ خدا ـ که صفت فعل او است ـ تحقق يافته است، پس آنچه پديد آمده، مانند پديد آورنده‌اش نمي‌باشد.


به بيان ديگر مي‌توان گفت: مُكَوِّن (پديد آورنده) قائم به ذات است و مُكَوَّن (ايجاد شده) قائم به غير مي‌باشد و پيداست كه اين دو با هم مشابهتي ندارند، بلكه متناقض مي‌باشند؛ زيرا در قائم به ذات، وجوبِ وجود، ذاتي است برخلاف قائم به غير.


2. در كتاب توحيد صدوق خطبه‌اي از امام عليعلیه السلام نقل شده، و در آن آمده است:


... حَدَّ الأشياءَ كُلَّها عِنْدَ خَلْقِه إيّاها، إبانَةَ لها مِن شِبهه و إبانةً له مِن شبهها؛[7]


...اينكه خدا، هنگام خلق و آفرينش اَشيا، همة آنها را محدود [و داراي حد و‌ اندازة مشخص] آفريد [نشانة آن است كه] اشيا با خدا مباينت دارد و شبيه او نيست و خدا [نيز] از همانندي با اشيا جداست.


در اين حديث، بيان شده است كه ميان حضرت حق و اشيا، بينونت حاكم است و آن دو هيچ گونه سنخيتي ندارند؛ نه اشيا شبيه خدايند و نه خدا شبيه اشيا مي‌باشد.
3. از امام رضاعلیه السلام روايت شده است كه فرمود:


للنّاس في التوحيد ثلاثةُ مذاهبَ: نفيٌ، و تشبيهٌ، و اثباتٌ بغير تشبيه؛ فمذهبُ النفي لايَجُوز، و مذهبُ التشبيه لايجوز لأنَّ الله تبارک وتعالي
لايُشْبِهُهُ شيءٌ و السبيلُ في الطريقِة الثالثة، إثباتٌ بلاتشبيه؛[8]


مذهب مردم، در توحيد، سه گونه است: مذهب نفي و انكار [خدا] ، مسلكِ تشبيه [و پذيرشِ به شبيهي براي خدا] ، و مكتب اثبات [خدا] بي‌تشبيه [او به چيزي].


مذهبِ نفي جايز نمي‌باشد، و مسلك تشبيه [نيز] جايز و روا نيست؛ زيرا خداي متعال به چيزي شبيه (و مانند) نمي‌باشد.


راه درست و حق، در شيوة سوم است؛ يعني اثبات خدا بي آنكه انسان او را به چيزي شبيه سازد [و يا چيزي را شبيه و نظير او به شمار آورد].


معناي اين حديث نيز روشن مي‌باشد و تأكيدي است بر اين نكته كه خدا شبيه و نظير و مانند و همتا ندارد.
 
4. حسين بن سعيد مي‌گويد: از ابوجعفر ثاني(امام جوادعلیه السلام) سؤال شد كه آيا جايز است به خدا «شيء» گفته شود؟ امامعلیه السلام پاسخ داد:


نَعَم، يُخْرِجُه مِنَ الحَدَّين حَدّ التعطيل و حَدّ التشبيه؛[9]


آري [به اين شرط] كه او را از دو حد خارج سازد: حد تعطيل و حَد تشبيه.


يعني مي‌تواني به «خدا» شيء بگويي، ليكن شيئي كه با هيچ شيء و چيز ديگر مانند و شبيه نيست؛ و نيز خدا، شيء مي‌باشد اما نه شيئي كه مانند ديگر اشيا نيازمند و وابسته باشد.


تفسيرهاي نادرست


بعضي از اهل عرفان، بر اساس پيش ساخته‌هاي ذهني‌شان، اين آيه را به گونه‌اي نادرست تفسير كرده‌اند. در باور اين گروه، خداي متعال، حقيقتي است كه به طَوْرها و تعيّنات مختلف درمي‌آيد و داراي مراتبي مي‌باشد و مقامِ «لا اسم و لا رسمي» او به مقامِ احديت تنزل مي‌كند و در نهايت، سخن به اينجا مي‌رسد كه آن حقيقت بسيط بي‌لحاظ تعيّن، همه چيز است (مانند موم كه به اشكال مختلف درمي‌آيد و حقيقت همة آن صورت‌ها جز موم چيز ديگري نيست) و بي‌ملاحظة تعيّن و تقيّد، تنها يك حقيقت وجود دارد، و از آنجا كه تعيُّن نيز امري اعتباري مي‌باشد، پس همه چيز، خودِ خداست


بر اساس اين مبنا، دربارة آية « لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ » گفته‌اند كه: در اين آيه، هم تشبيه است و هم تنزيه، و اين دو بايد با هم باشد وگرنه تنزيه به تنهايي نشانة نابخردي و گستاخي است.


اينكه خداوند از جسم بودن، مركب بودن، صورت بودن و در مكان و زمان خاص قرار داشتن، منزه دانسته شود - به تنهايي - كافي نيست؛ زيرا اين خود تشبيه و عينِ تحديد و تقييد است؛ زيرا وقتي از خدا چيزي نفي مي‌گردد، محدود مي‌شود و در آن مورد حضور ندارد.


بنابراين، تنزيه از آنجا كه به تحديد مي‌انجامد، معنايي نادرست مي‌باشد و تبيين صحيح اين است كه تنزيه و تشبيه با هم صورت گيرد.


پاسخ


پاسخ اين است كه اين سخن بر مبناي سنخيت ميان خالق و مخلوق معنا دارد و در آن صورت است كه نفي هرچيزي از خدا به محدود شدن او مي‌انجامد، ليكن بر مبناي بينونت ميان خدا و خلق - كه ما آن را درجاي خودش تبيين كرده‌ايم - چنين محذوري لازم نمي‌آيد و دلايل نقلي فراواني وجود دارد كه روشن مي‌سازد ذات خدا از مخلوقات متباين و متمايز است.


در تفسيري كه به نام ابن عربي چاپ شده (و گفته‌اند اثر ملاعبدالرزاق كاشاني است) آمده است:


« لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ »


اي، كلُّ‌الأشياء فانيةٌ فيه‌هالكة، فلاشيءَ يُماثله في الشيئيّة والوجود؛[10]


«چيزي مثلِ خدا نيست» يعني همه اشيا در او فاني و نابودند، چيزي وجود ندارد كه با او در شيئيّت و وجود، همانندي كند.


سخن ابن عربي در «فصوص الحكم» چنين است:


إعلم ـ ایّدک الله بروح منه ـ أنَّ التنزيهَ عِندَ أهل الحقائق في الجناب الإلهي عينُ التحديد و التقييد، فالمُنَزِّه اما جاهل و اما صاحب سوء أدب.
 
و لكن اذ اَطْلَقاه و قالا به، فالقائل بالشرايع المؤمن إذا نَزَّهَ و وَقَفَ عند التنزيه و لم‌يَرَ غير ذلك فقد أساءَ الأدب و أكذَبَ الحقَّ و الرسلَ - صلوات الله عليهم - و هو لايَشْعُر و يَتَخَيَّلُ أنَّه في الحاصل و هو من الفائت و هو كمن آمَنَ ببعض و كَفَرَ ببعض؛[11]


خدا تو را به روحی از سوی خویش تأیید کند، بدان‌كه: تنزيه نزد اهل حقايق در جناب الهي، عين تحديد و تقييد است، و تنزيه كننده يا جاهل است يا بي‌ادب.
ليكن شخص جاهل و فرد بي‌ادب، آن‌گاه كه تنزيه را بر خدا اطلاق كردند و بر زبان آوردند، آن كه به شرايع الهي ايمان دارد وقتي خدا را تنزيه كرد و در تنزيه ايستاد و جز آن را نديد، اسائه ادب كرد و خدا و پيامبران را ناآگاهانه برنتافت. او مي‌پندارد كه معرفتي به دست آورده است درحالي‌كه شناخت درست را از دست مي‌دهد و به منزلة كسي است كه به بعضي از كتابِ خدا ايمان آوَرْد و به بعض ديگر كفر ورزيد.


و درجاي ديگر مي‌نويسد:


قـال تعالي: « لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ » فَنَزَّهَ، « وَهُوَ السَّمِيعُ البَصِيرُ » فَــشَبَّـهَ. و قـال تعـالي: « لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ » فَــشَبــَّهَ وثَـنّي، « وَهُوَالسَّمِيعُ البَصِيرُ » فَنَزَّهَ و اَفْرَدَ؛[12]


خداي متعال فرمود: «چيزي مثل خدا نيست» پس تنزيه فرمود، سپس فرمود: «او شنوا و بيناست» پس [با آوردن گوش و چشم] تشبيه كرد. خداي متعال فرمود: «چيزي مثلِ خدا نيست» پس تشبيه كرد و مِثلي آورد، و آن‌گاه فرمود: «او شنوا و بيناست» پس تنزيه كرد [او را از نداشتن اين صفت] و منحصر ساخت [اين دو را به خدا].


ابن عربي، در اين سخن، بيان مي‌دارد كه: اگر كاف را در « كَمِثْلِهِ » زايد بگيريم، مفادِ آن تنزيه خداست (از اينكه برايش مثل و مانندي باشد) و مفاد جملة بعد، تشبيه مي‌باشد (زيرا بر غير خدا نيز اين دو صفت اطلاق مي‌شود).


و اگر كاف را در « كَمِثْلِهِ »زايد نشماريم، در آن صورت، مفاد قسمت اول، تشبيه و تثنيه است (زيرا براي نفي مثليّت از خدا، براي او مثل و دوّمی فرض شده است)[13] و مفاد قسمت دوم، تنزيه و اِفراد مي‌باشد (زيرا «سميع» و «بصير» به جهت تقدیم ضمیر، به خدا منحصر شد، و او از فقدان اين دو صفت یا از مشارکت غیر با او در این دو صفت به نحو حقیقت، منزه گشت).


بنابراين، آية مذكور، دو تقرير دارد: با يك تقرير تشبيه است و با تبيين ديگر تنزيه.


آن‌گاه ابن عربي بيان مي‌كند كه اگر حضرت نوح مانند پيامبر اسلام به هر دو جهت تشبيه و تنزيه مي‌پرداخت، قومش او را اجابت مي‌كردند، ليكن نوح تنها تنزيه را ابلاغ كرد و قومش از او روي برمي‌گرداندند.


آنچه جامع ميان تشبيه و تنزيه است «قرآن» مي‌باشد نه «فرقان». نوح مانند پيامبر اسلام به اين جامع، فرانخواند و به «جوامع الكلم» دست نيافت، به همين جهت قوم نوح در تشبيه ماندند و تنزيه را برنمي‌تافتند. انگشت‌هاشان را در گوش‌هاشان قرار مي‌دادند وجامه‌هاشان را برسر مي‌انداختند تا سخن نوح را نشنوند.


سپس ابن عربي می‌نویسد:


فلو أنَّ نوحاًعلیه السلام  یأتی بمثل هذه الآية لفظاً أجابوه فانَّه شَبَّهَ و نَزَّهَ في آية واحدة، بل في نصف آية؛[14]


اگر نوح، مثلِ لفظِ اين آيه (« لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ ») را مي‌آورد، قومش او را اجابت مي‌كردند؛ زيرا [قرآن] در یک آيه خدا را تشبيه و تنزيه كرد، بلكه در نصف آيه، اين كار صورت گرفت.


از همة اين سخنان، روشن شد كه برگرفتن مباني مذكور در مسائل توحيدي، كار را به اينجا مي‌رساند كه آيه‌اي چون « لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ » كه از گوياترين آيات در نفي تشبيه است و افزون بر دلايل عقلي، در روايات فراواني به اين آيه استشهاد شده است، براي اثبات تشبيه به كار گرفته شود!!


آري، بر اساس اين مباني است كه گاه سخنان بس شگفت‌انگيز و حيرت‌آوري از بعضي عرفا و صوفي مسلكان بروز مي‌کند؛ تا آنجا كه دربارة « لَّقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قَآلُواْ إِنَّ اللّهَ هُوَ الْمَسِيحُ ابْنُ مَرْيَمَ »[15] - آنان كه گفتند «الله» همان «مسيح» است، البته كافر شدند - اظهار مي‌دارند كه: كفر آنان بدان جهت بود كه خدا را در صورت مسيح منحصر ساختند، درحالي‌كه همه چيز و همه كس، صورت خداست.[16]


والسلام عليكم و رحمة الله


 
________________________________________
[1]. تفسير جوامع الجامع 4: 43.


[2]. نفحات الرحمن 5: 469 ـ 470.


[3]. شايان ذكر است كه كلمة «واجب الوجود» در عبارات احاديث به كار نرفته است و نام گذاري خدا به اين كلمه، تهي از اشكال نيست، ليكن در استدلال‌ها مي‌توان آن را به كار بُرد.


[4]. اشتراك يا در مفهوم يا در لفظ و يا در معنا (اشتراك لفظي و معنوي) است، كه هر كدام بحث ويژة خود را مي‌طلبد.


[5]. اين روايات در تفسير كنز الدقايق 11: 482 - 484 (ذيل آيه) آمده است.


[6]. مصباح المتهجِّد: 752 ؛ تفسير صافي4: 368 (با‌اندکی تفاوت).


[7]. توحيد صدوق: 42، حديث 3.


[8]. توحيد صدوق: 107، حديث 8 .


[9]. توحيد صدوق: 107، حديث 7.


[10]. تفسير القرآن الكريم (منسوب به ابن عربي) 2: 228.


[11]. فصوص الحكم : 68 .


[12]. همان، ص 70.


[13]. قیصری در شرح فصوص (ص 1056) می گوید: و این مثل نیست مگر انسانی که مخلوق بر صورت او و متصف به کمالات اوست، به جز وجوب ذاتی که فارق بین آن دو است.


[14]. فصوص الحكم:70.


[15]. سورة مائده (5) آية 17 و 72.


[16]. ممد الهمم (شرح فصوص الحكم): 357.



 

افزودن نظر


کد امنیتی
تصویر جدید